چهارشنبه ۲۷ فوریهٔ ۲۰۰۸

کوه ها با هم اند و تنهایند

گاهی وقتها مثل یک بیابان تنها می شوی . و با آوازی دردناک باید آهی گرم بکشی بر همه نداشته هایت
.و چاره ای هم نیست و باید بنشینی و دل بسپری به خودنمائی تمام خارهایت ،تمام خس هایت و تمام سیاهی های سردت
.

گاهی وقتها مثل یک عکس ، کهنه می شوی . واز تنهائی صبح تا شب خاک می خوری و مبهم و مبهم تر می شوی .مثل عکس یک پیر زن می شوی که در خانه ای تنهاست و از پنجره اتاقش به بیرون نگاه می کند و اول فکر می کنی که منتظر مرگ است ولی او مرده و به هیچکس هم نگفته که مرده. مثل من که به هیچکس نخواهم گفت این راز را
من مرگ خويشتن را با ديواري در ميان نهادم که صداي مرا به جانب من باز پس نمي فرستاد. چرا که مي بايست تا مرگ خويشتن را من نیز از خود نهان کنم
.
کوهها با هم اند و تنهایند ... همچو ما با همانِ تنهایان

سه‌شنبه ۲۶ فوریهٔ ۲۰۰۸

به نام پدر

. نمای اول: برادرم از حاشیه بین دو قبر عبور می کند. من بی توجهم و اصلا چه فرقی داره که از کجا باید رد شد؟


. نمای دوم: سر خاک دو انگشت رو روی سنگ می زارم دلتنگی ، این تنها حسی ست که دارم. دستم بالا نمیاد تا برسه به روی سینه ولی لفظشو که می تونم بیام ؛ "چاکر اصغر آقا ، خاک پاتیم"


. نمای سوم: قبل از گلاب ریزون(!) باید آب بیارم تا سنگ تمیز شود.من تقریبا رو زمین نشستم. دبه نداریم . باید ولی به بهانه شستن دستی بر نام پدر کشید... بلند می شم ، گرد و خاک شلوارو می تکونم و

. نمای چهارم: معلوم می شه خواهرم زمان دوریش از ما با پدر عهد بسته ،انگشت سبابه ش واسه تاکید حرکت میکنه ،:(دیدی بابا این دفه با برادرام اومدم ) بغض گلوتو گرفته آره الان پیش همیم دیگه... به خاک خیره موندیم

. نمای پنجم: قرار می زاریم با پدر که به خواب یکیمون بیاد... داریم بر میگردیم . خداحافظ بابا یادت نره ها ... راننده آژانس یه بسته سیگارو تموم کرده و ساعت زده تا پول معطلیشو بگیره...